تبليغاتX
سنگفرش

برادر شش ماهه ام هروئینی ست .

پدر بد جوری پارچه پیچش کرده.

استخوان هایش درد می کند .

غذا هم که اصلا نمی خورد .

یک بار پدر می خواست به جای شیر، شیره به خوردش بدهد.

نق می زند و دستشوئی اش را نمی گوید.

تک و توک سیگارهای پدر که گم می شود،

یا من کتک می خورم یا او شیرش قطع میشود .

غذا یش با پدر است.

تر و خشک کردنش با پدر بزرگ.

ناز کردنش با من.

یک شب بیدار شدم از صدای خروپف پدر بزرگ

برادرم داشت نگاهم می کرد.

سینه خیز به طرفش رفتم.

در گوشم چیزهایی گفت.

به کوچه رفتم و دیگر هیچوقت برنگشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:4  توسط رحیم ناظریان | 

درخت می شکند ریز ریز می افتد .

مداد می شکند زیر میز می افتد .

کنار خانه ی نقاش پیر می بینی

که مرگ توی خیابان لیز می افتد.

نه بوم دارد و نه آبرنگ و نه طرحی

به روی کاغذ بی جان چه چیز می افتد؟

درخت می کشد ، اما چه زود می خشکد

پرنده از تب و تاب گریز می افتد.

خلاصه پنجره را می گشاید وچشمش

فقط به نرده ی نزدیک و تیز می افتد.

پرنده می پرد و از اطاق می گذرد.

درخت با وزشی زیر میز می افتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:2  توسط رحیم ناظریان | 
ستون کلبه ی چوبی شکسته و لق بود

به روی شیشه ی کلبه صدای تق تق بود

 

که نیمه شب هوس دیدن مرا می کرد؟

و هر که بود گمانم عجیب احمق بود

 

به سمت پنجره ی مات خیره شد چشمم

و پشت شیشه پر از شاخه های زنبق بود

***

به  سوی برکه  دویدم کسی نبو د آنجا

فقط صدای پریدن، صدای وق وق بود

 

کسی ز پشت به من حمله کرد  زخمم زد

و ضربه هاش به حق ! ضربه های نا حق بود

 

به عمق برکه فرو رفتم و صدایی گفت:

(( که مرگ در همه ی قصه ها موفق بود))

 

 

و نعش یخ زده ام روی آب می آمد

چه بی خیال چه ساکت سوار  زورق بود

 

نه مرگ بود نه چیزی نه خواب نه کابوس

به روی شیشه ی کلبه صدای تق تق بود

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 19:35  توسط رحیم ناظریان | 

 

کنج یک باغ در قلمرو  شب            خانه ای سوت وکور می بینم

یک در باز  یک  اتاق  خواب             زندگی را چه دور می بینم

                          

پشت گلدان سبزهمان گوشه         بستر کوچکی جدا مانده ست

آن طرف پشت میز تحریری             مردنصف کتاب را خوانده ست

 

ذهن مشغول زن در همان بستر      قایقی در مسیر طوفان است

با      وجود    تمام    عادتها           خالی ازفکر و ذکرمردان است

 

مرد و زن در اتاق خلوتشان             آتش   عشق   را   نمی یابند

گرچه محرم به یکدگر هستند          دردوبسترهمیشه می خوابند

 

سالیان   دراز   نیمه   شب             آتش عشق آندو می جوشید

زن جدا می نمود از بدنش              دامنی را که روز می پوشید

 

مرد مثل پلنگ می غرید                 در تنش حس درد پیدا بود

روی پستان پر تحرک زن                جای دندان مرد پیدا بود

 

دست زن دست مرد گهگاهی         سخت باهم تماس می گیرند

گرچه دور از همند، اما نه               گر جداشان کنید می میرند

 

زن دوباره به مرد می نگرد              چشمها را به سقف می دوزد

آتش عشق آن دو من بودم            آتشی که دگر نمی سوزد

 

زن دوباره به مرد می گوید             غنچه های انار پژمردند

بچه های مان کجای دنیایند            بچه ها زنده اند یا مردند

 

مرد اما چقدر کم حرف است           قصد دارد دوباره برخیزد

زن در آن گوشه خواب می بیند       مردش آهسته اشک می ریزد

 

این دو انسان عاشق و تنها           که اسیر دو چشم تیز منند

این زن و  مرد پیر در  بستر            پدر و  مادر عزیز منند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:45  توسط رحیم ناظریان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
دی 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان