![]() |
![]() |
|
|
کنج یک باغ در قلمرو شب خانه ای سوت وکور می بینم یک در باز یک اتاق خواب زندگی را چه دور می بینم
پشت گلدان سبزهمان گوشه بستر کوچکی جدا مانده ست آن طرف پشت میز تحریری مردنصف کتاب را خوانده ست
ذهن مشغول زن در همان بستر قایقی در مسیر طوفان است با وجود تمام عادتها خالی ازفکر و ذکرمردان است
مرد و زن در اتاق خلوتشان آتش عشق را نمی یابند گرچه محرم به یکدگر هستند دردوبسترهمیشه می خوابند
سالیان دراز نیمه شب آتش عشق آندو می جوشید زن جدا می نمود از بدنش دامنی را که روز می پوشید
مرد مثل پلنگ می غرید در تنش حس درد پیدا بود روی پستان پر تحرک زن جای دندان مرد پیدا بود
دست زن دست مرد گهگاهی سخت باهم تماس می گیرند گرچه دور از همند، اما نه گر جداشان کنید می میرند
زن دوباره به مرد می نگرد چشمها را به سقف می دوزد آتش عشق آن دو من بودم آتشی که دگر نمی سوزد
زن دوباره به مرد می گوید غنچه های انار پژمردند بچه های مان کجای دنیایند بچه ها زنده اند یا مردند
مرد اما چقدر کم حرف است قصد دارد دوباره برخیزد زن در آن گوشه خواب می بیند مردش آهسته اشک می ریزد
این دو انسان عاشق و تنها که اسیر دو چشم تیز منند این زن و مرد پیر در بستر پدر و مادر عزیز منند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:45 توسط رحیم ناظریان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 دی 1385 |
|
RSS
|