![]() |
![]() |
|
|
برادر شش ماهه ام هروئینی ست . پدر بد جوری پارچه پیچش کرده.استخوان هایش درد می کند . غذا هم که اصلا نمی خورد . یک بار پدر می خواست به جای شیر، شیره به خوردش بدهد. نق می زند و دستشوئی اش را نمی گوید. تک و توک سیگارهای پدر که گم می شود، یا من کتک می خورم یا او شیرش قطع میشود . غذا یش با پدر است. تر و خشک کردنش با پدر بزرگ. ناز کردنش با من. یک شب بیدار شدم از صدای خروپف پدر بزرگ برادرم داشت نگاهم می کرد. سینه خیز به طرفش رفتم. در گوشم چیزهایی گفت. به کوچه رفتم و دیگر هیچوقت برنگشتم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:4 توسط رحیم ناظریان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 دی 1385 |
|
RSS
|